وقتی با زبانت گفتی دوستت دارم به این خیال که مرا دوست داری دل به گفته های شیرینت دادم و با تمام وجود تورا همچون تکیه گاهی حس کردم،عشقم را خرجت کردم و احساساتم را فدایت.
وقتی که با آن نگاه هوس آلود با من از زندگی حرف میزدی ،نجواهای دور و بر را نشنیده بودم و فقط تورا در جلو خودم میدیدم
تمام وجودم برای تو بود چشمانم در قلب تو پرپر میزدو پاهای معرفتم برای توزخم خورده بودحتی زخمهای روی قلبم که یادگار پدرم بود بخاطر تو سر باز نزد
یاور همیشگی ام،دوست تنهاییم و غریبه ی درون دیدگانم با غم عشقت هم اغوش شده بود
اما تو ،حتی لیاقت نگاه مرا نداشتی چه برسد به فکر کردن
رفتی ،نخواستی و مرا با درد هایم تنها گذاشتی و جز نفرت چیزی برایم با قی نگذاشتی
نفرتی که از سنگ سفت تر از بخشش لطیف تر و از تو راست تربود
نفرتی که از جانم سرچشمه میگرفت و از درونم شعله ور میشد
و هرگاه که یاد جمله های تو خالی تو میافتم به سادگی عشق خود پی میبرم
با دوستت دارم شروع شد وبا دروغ و فرار تمام شد البته برای تو......
تکیه گاه پوشالی من هنوز هم عشقت را فراموش نکردم تا امثال تو را فراموش نکنم
هنوز گفته های پدرم همچون زنگی در گوشم صدا میکند که میگفت نه.....
اما حال ندای قلبم میگوید
خوشحال باش وامیدوار که آینده روشن است و همیشه شکر کن که تمام عمر گرفتار قهرمان پوشالی داستانت نشدی و این تراژدی غم بار در هان ابتدا تمام شد
