مرگ
اگر که زندگی به کام تو بر نیامد روزی برای تو شیرین خواهد شد وانگاه که باز هم بکام تو بر نیامد مرگ بیاریت خواهد شتافت.
همچون کودکی که مادر خود را در آغوش گرفته منهم مرگ را به آغوش خواهم کشید
باران ملامت هم در ان روز مرا پاک نخواهد کرد حتی خاک گوزه گران هم ،دیگر برایم رنگی ندارد
وانگاه که دنیا مرا سیاه میکند و همه چیز برتر از من، در دیدگاه من است ، باز هم مرگ بیاریم خواهد شتافت
آنروز که تنها امید، ناامیدی از این زندگیست، شلاق بی رحمانه ی مرگ بیاریم خواهد شتافت
این مرگ، مرگ جسمم است اما مرگ روحم در جلو چشمانش روزی خواهد رسید
خورده نگیر که اگر در بیابان هم بمانی و یا در گذر مردم و یا میان زمین هوا باشی انگاه که وقت ، وقت رسیدن باشد مار خوش نقش و نگار مرگ با چهرهای ترسناک تر از همیشه بیاریت می آید
آری بیا،بیا مرا گرم در آغوش بگیر که دیگر جایی برای ماندن ندارم ،پای رفتنم هم ندارم ولی با یاریت خواهم آمد
ای همیشه خواب من بیا، شاید با آمدنت خواب اشفتگان را پریشان کنی من تورا میخواهم
خانه های غم درون دلم ،آوازه شهرت تورا شنیده اند
میخواهم بیایم اما وقتش نیست
میخواهم برگردم اما مجالی نیست
دیدن من با ندیدنم فرقی ندارد اما لبم همیشه در حال زمزه های بارانیست
شاید میگوید نترس،روزی مرگ بیاریت خواهد شتافت
