تبليغاتX
نیاز

نیاز

وقتی با زبانت گفتی دوستت دارم به این خیال که مرا دوست داری دل به گفته های شیرینت دادم و با تمام وجود تورا همچون تکیه گاهی حس کردم،عشقم را خرجت کردم و احساساتم را فدایت.

وقتی که با آن نگاه هوس آلود با من از زندگی حرف میزدی ،نجواهای دور و بر را نشنیده بودم و فقط تورا در جلو خودم میدیدم

تمام وجودم برای تو بود چشمانم در قلب تو پرپر میزدو پاهای معرفتم برای توزخم خورده بودحتی زخمهای روی قلبم که یادگار پدرم بود بخاطر تو سر باز نزد

یاور همیشگی ام،دوست تنهاییم و غریبه ی درون  دیدگانم با غم عشقت هم اغوش شده بود

اما تو ،حتی لیاقت نگاه مرا نداشتی چه برسد به فکر کردن

رفتی ،نخواستی و مرا با درد هایم تنها گذاشتی و جز نفرت چیزی برایم با قی نگذاشتی

نفرتی که از سنگ سفت تر از بخشش لطیف تر و از تو راست تربود

نفرتی که از جانم سرچشمه میگرفت و از درونم شعله ور میشد

و هرگاه که یاد جمله های تو خالی تو میافتم به سادگی عشق خود پی میبرم

با دوستت دارم شروع شد وبا دروغ و فرار تمام شد البته برای تو......

تکیه گاه پوشالی من هنوز هم عشقت را فراموش نکردم تا امثال تو را فراموش نکنم

هنوز گفته های پدرم همچون زنگی در گوشم صدا میکند که میگفت نه.....

اما حال ندای قلبم میگوید

خوشحال باش وامیدوار که آینده روشن است و همیشه شکر کن که تمام عمر گرفتار قهرمان پوشالی داستانت نشدی و این تراژدی غم بار در هان ابتدا تمام شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 23:55  توسط رنگ  | 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند 

           طلب عشق زهر بی سر پایی نکنیم

شعر باحالیه.........نه حیف که نمیدونم شاعرش کیه.؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 14:22  توسط رنگ  | 

مرگ

اگر که زندگی به کام تو بر نیامد روزی برای تو شیرین خواهد شد وانگاه که  باز هم بکام تو بر نیامد مرگ بیاریت خواهد شتافت.

 

همچون کودکی که مادر خود را در آغوش گرفته منهم مرگ را به آغوش خواهم کشید

باران ملامت هم در ان روز مرا پاک نخواهد کرد حتی خاک گوزه گران هم ،دیگر  برایم رنگی ندارد

وانگاه که دنیا مرا سیاه میکند و همه چیز برتر از من، در دیدگاه من است ، باز هم مرگ بیاریم خواهد شتافت

آنروز که تنها امید، ناامیدی از این زندگیست، شلاق بی رحمانه ی  مرگ بیاریم خواهد شتافت

این مرگ، مرگ جسمم است اما مرگ روحم در جلو چشمانش روزی خواهد رسید

خورده نگیر که اگر در بیابان هم بمانی و یا در گذر مردم و یا میان زمین هوا باشی انگاه که وقت ، وقت رسیدن باشد مار خوش نقش و نگار مرگ با چهرهای ترسناک تر از همیشه بیاریت می آید

آری بیا،بیا مرا گرم در آغوش بگیر که دیگر جایی برای ماندن ندارم ،پای رفتنم هم ندارم ولی با یاریت خواهم آمد

ای همیشه خواب من بیا، شاید با آمدنت خواب اشفتگان را پریشان کنی من تورا میخواهم

خانه های غم درون دلم ،آوازه شهرت تورا شنیده اند

میخواهم بیایم اما وقتش نیست

میخواهم برگردم اما مجالی نیست

دیدن من با ندیدنم فرقی ندارد اما لبم همیشه در حال زمزه های بارانیست

شاید میگوید نترس،روزی مرگ بیاریت خواهد شتافت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 20:56  توسط رنگ  | 

مرگ

اگر که زندگی به کام تو بر نیامد روزی برای تو شیرین خواهد شد وانگاهکه باز هم بکام تو بر نیامد مرگ بیاریت خواهد شتافت.
همچون کودکی که مادر خود را در آغوش گرفته منهم مرگ را به آغوش خواهم کشید
باران ملامت هم در ان روز مرا پاک نخواهد کرد حتی خاک گوزه گران هم ،دیگر برایم رنگی ندارد
وانگاه که دنیا مرا سیاه میکند و همه چیز برتر از من، در دیدگاه من است ، باز هم مرگ بیاریم خواهد شتافت
آنروز که تنها امید، ناامیدی از این زندگیست، شلاق بی رحمانه ی مرگ بیاریم خواهد شتافت
این مرگ، مرگ جسمم است اما مرگ روحم در جلو چشمانش روزی خواهد رسید
خورده نگیر که اگر در بیابان هم بمانی و یا در گذر مردم و یا میان زمین هوا باشی انگاه که وقت ، وقت رسیدن باشد مار خوش نقش و نگار مرگ با چهرهای ترسناک تر از همیشه بیاریت می آید
آری بیا،بیا مرا گرم در آغوش بگیر که دیگر جایی برای ماندن ندارم ،پای رفتنم هم ندارم ولی با یاریت خواهم آمد
ای همیشه خواب من بیا، شاید با آمدنت خواب اشفتگان را پریشان کنی من تورا میخواهم
خانه های غم درون دلم ،آوازه شهرت تورا شنیده اند
میخواهم بیایم اما وقتش نیست
میخواهم برگردم اما مجالی نیست
دیدن من با ندیدنم فرقی ندارد اما لبم همیشه در حال زمزه های بارانیست
شاید میگوید نترس،روزی مرگ بیاریت خواهد شتافت


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 20:26  توسط رنگ  | 

بگمانم......

میان بودن یا رفتن کنار ماندن یا گفتن وبالای خواستن یا نتوانستن صدای آشنایی بگوش میرسد میگوید بگمانم عشق گریبانت را گرفته است
در طلوعی که غروبش ،غروب غرور است
در سیلابی که همراهش خوردهای شخصیتت به چشم می خورد و در بالای تپه ای که علفهای هرز رسوایی در ان روییده است ندای اشنایی به گوش میرسد بکمانم عاشق شده ای
در وسط چشمانش خود را یافته است درروزهای ابری زمستان زندگی اش او را جسته است
بگمانم عاشق شدهاست
اماباید در رسیدن یا نرسیدن بهایی گزاف هدیه دهد نه به او بلکه به خودش نه به خاک بلکه به اسمان دو چهره ان هم در خوش ترین روزهای زندگی اش
پس با او هم دردی میکنم و می گویم به گمانم عاشق شده است

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 22:44  توسط رنگ  | 

دوست داشتم چیزی را که همیشه دوست داشتی بشنوی بیان کنم

 



دوست داشتم چیزی را که همیشه متعلق به تو بود در زیر پایت فرش کنم
اما خوب میدانی که زنجیر های سنگین با وزنه های عاطفی به پاهایم بسته شده بود
میخواستم بگویم اما نتوانستم
می خواستم ببینمت اما نشد
وای خدا ی من باز در دلم آشوب است هر کاری میکنم وجدانم آروم نمیگیردچرا من نباید مثه بقیه حق انتخاب داشته باشم چرا........ چرا....
سرنوشت من این بود که میون خواستن و نخواستن، نتوانستن را انتخاب کنم
آیینه آینده ی من ، سرنوشت رقم خورده ی من ، مرا به باد بسپار تا از این شرم ساری نجات یابم
مرا به خاک بسپار تا از این بدبختی بگریزم، مرا به آب بسپار تا همراه آرزوهایم آب شوم
اما مرا با چشمان معصوم و نگاه عاشقانه ی او تنها مگذارید
میخواستم چیزی را که دوست داشتی ،به تو هدیه بدهم اما .......
خوب میدانم که دلگیری ، خوب میدانم که می خواستی بگویی اما من نگفتم تو هم نگفتی ، خوب میدانم که ناراحت هستی ، اما این رنگ سیه روزی سفید خواهد شد
وانگاه روزگار به یاریت خواهد شتافت ، انروز روز شادی من حتی درمرگ من است انروز روز خشنودی در گرفتاری و بدبختیست
من می فهمم ندای قلبت را میشنوم، آوای قشنگ آرزو کردنت بگوش میرسد ولی افسوس و صد افسوس که برای من دلنشین ولی برای خفتگان بی صداست
هنوز هم طبش قلب تو از چهره ی زیبایت پیداست ولی من هنوزهم شرمنده تو هستم و همیشه شرمنده تو خواهم ماند
آخر قصه را هیچ وقت اینگونه ننوشته بودم،همیشه داستان اونجوری که میخواستم تمام میشد
در زیر کوهها ، در وسط دشت ها ویا در بالاترین مکان دنیا حتی در میان ابرها هم باشی، از تو ممنونم که من را در خودت غرق کردی ولی باعث زنده ماندنم شدی
از اینکه زندگی را برام تلخ نکردی سپاسگذارم ولی دوری از تو طعم مرگ را برایم زیبا میکند
شاید برای همیشه از هم جدا ، با هم، تنها بمانیم ولی تا آخر قصه در قلب من جایگاه مخصوصی داری که این جایگاه مال هیچ کس نیست
آفتاب زندگی ام رو به غروب کردن است و دیگرطلوعی برایش نمیبینم و برای همیشه ناراحت و غمگین خواهم ماند که باید میگفتم دوستت دارم وباید میگفتم بدون تو زندگی ام تلخ و
بی معنیست ،بدون چشمات دیدن دنیا برام عذابه،بدون شنیدن صدای تو قلب منم از سرو صدا می افته
شاید همه اش به خاطر تو بود و بس. شاید برای این بود که بدون من زندگیت ،خوشی هات پایانی نداره
اما تنها چیزی که برایم باقی مانده ، غرورم است ک فرش زیر پایت میکنم و با تمام وجود بیان میکنم
شرمنده که نتوانستم بگویم دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 15:14  توسط رنگ  |