تبليغاتX
نیاز
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | پست الکترونیک
امروز :

وقتی با زبانت گفتی دوستت دارم به این خیال که مرا دوست داری دل به گفته های شیرینت دادم و با تمام وجود تورا همچون تکیه گاهی حس کردم،عشقم را خرجت کردم و احساساتم را فدایت.

وقتی که با آن نگاه هوس آلود با من از زندگی حرف میزدی ،نجواهای دور و بر را نشنیده بودم و فقط تورا در جلو خودم میدیدم

تمام وجودم برای تو بود چشمانم در قلب تو پرپر میزدو پاهای معرفتم برای توزخم خورده بودحتی زخمهای روی قلبم که یادگار پدرم بود بخاطر تو سر باز نزد

یاور همیشگی ام،دوست تنهاییم و غریبه ی درون  دیدگانم با غم عشقت هم اغوش شده بود

اما تو ،حتی لیاقت نگاه مرا نداشتی چه برسد به فکر کردن

رفتی ،نخواستی و مرا با درد هایم تنها گذاشتی و جز نفرت چیزی برایم با قی نگذاشتی

نفرتی که از سنگ سفت تر از بخشش لطیف تر و از تو راست تربود

نفرتی که از جانم سرچشمه میگرفت و از درونم شعله ور میشد

و هرگاه که یاد جمله های تو خالی تو میافتم به سادگی عشق خود پی میبرم

با دوستت دارم شروع شد وبا دروغ و فرار تمام شد البته برای تو......

تکیه گاه پوشالی من هنوز هم عشقت را فراموش نکردم تا امثال تو را فراموش نکنم

هنوز گفته های پدرم همچون زنگی در گوشم صدا میکند که میگفت نه.....

اما حال ندای قلبم میگوید

خوشحال باش وامیدوار که آینده روشن است و همیشه شکر کن که تمام عمر گرفتار قهرمان پوشالی داستانت نشدی و این تراژدی غم بار در هان ابتدا تمام شد

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 23:55  توسط رنگ  | 
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند 

           طلب عشق زهر بی سر پایی نکنیم

شعر باحالیه.........نه حیف که نمیدونم شاعرش کیه.؟

  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 14:22  توسط رنگ  | 

اگر که زندگی به کام تو بر نیامد روزی برای تو شیرین خواهد شد وانگاه که  باز هم بکام تو بر نیامد مرگ بیاریت خواهد شتافت.

 

همچون کودکی که مادر خود را در آغوش گرفته منهم مرگ را به آغوش خواهم کشید

باران ملامت هم در ان روز مرا پاک نخواهد کرد حتی خاک گوزه گران هم ،دیگر  برایم رنگی ندارد

وانگاه که دنیا مرا سیاه میکند و همه چیز برتر از من، در دیدگاه من است ، باز هم مرگ بیاریم خواهد شتافت

آنروز که تنها امید، ناامیدی از این زندگیست، شلاق بی رحمانه ی  مرگ بیاریم خواهد شتافت

این مرگ، مرگ جسمم است اما مرگ روحم در جلو چشمانش روزی خواهد رسید

خورده نگیر که اگر در بیابان هم بمانی و یا در گذر مردم و یا میان زمین هوا باشی انگاه که وقت ، وقت رسیدن باشد مار خوش نقش و نگار مرگ با چهرهای ترسناک تر از همیشه بیاریت می آید

آری بیا،بیا مرا گرم در آغوش بگیر که دیگر جایی برای ماندن ندارم ،پای رفتنم هم ندارم ولی با یاریت خواهم آمد

ای همیشه خواب من بیا، شاید با آمدنت خواب اشفتگان را پریشان کنی من تورا میخواهم

خانه های غم درون دلم ،آوازه شهرت تورا شنیده اند

میخواهم بیایم اما وقتش نیست

میخواهم برگردم اما مجالی نیست

دیدن من با ندیدنم فرقی ندارد اما لبم همیشه در حال زمزه های بارانیست

شاید میگوید نترس،روزی مرگ بیاریت خواهد شتافت

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 20:56  توسط رنگ  |